مدیریت و فرهنگ مدیریت

مدیریت و فرهنگ مدیریت

برای ساختن وطن، آگاهی بخشی را پیشه کردیم...
مدیریت و فرهنگ مدیریت

مدیریت و فرهنگ مدیریت

برای ساختن وطن، آگاهی بخشی را پیشه کردیم...

روزی که راکفلر تبدیل به اولین میلیاردر تاریخ شد

جان و پسرش در سال 1915

  ۹۸ سال پیش در چنین روزی ثروت جان دیویسون راکفلر بیش از حدود ۱ میلیارد دلار تخمین زده می‌شد تا او اولین میلیاردر تاریخ لقب بگیرد. جان دیویسون راکفلر نابغه تجارت بود. این خیرخواه و بشردوست بزرگ امریکایی، نامش در تاریخ بواسطه خدماتش جاودان شده است. در چنین روزی یعنی ۲۹ سپتامبر سال ۱۹۱۶ ثروت جان دویسون راکفلر نابغه تجارت آمریکا از مرز ۱ میلیارد دلار گذشت تا او عنوان اولین میلیاردر تاریخ را به خود اختصاص دهد. جان دیویسون در ۸ جولای سال ۱۸۳۹ در یک خانواده پر جمعیت متولد شد.

   به واسطه شغل پدر مجبور بود به شهرهای مختلف سفر کند بعد از پایان دوره دبیرستان یک دوره کتابداری را به مدت ۱۰ هفته در کالج تجاری فولسوم گذراند. در سپتامبر سال ۱۸۵۵ جان راکفلر زمانی که ۱۶ سال بیشتر نداشت اولین کارش را به عنوان دستیار یک کتابدار آغاز کرد. در آن زمان راکفلر تنها ۵۰ سنت در روز حقوق دریافت می‌کرد و بعدها عنوان کرد که در آن زمان ۲ هدف برای خود قرار داده بود اول اینکه به سرمایه ۱۰۰ هزار دلار دست پیدا کند و اینکه ۱۰۰ سال عمر کند. در سال ۱۸۵۹ راکفلر اولین کار تجاری خود را با موریس کلارک آغاز کرد. وی از تمام سرمایه و پس انداز سال‌های کارش در این کار جدید استفاد کرد و هردو کارشان را با حدود ۴۰۰۰ دلار سرمایه آغاز کردند. آنها به سرعت در صنعت عمده فروشی صنایع غذایی پیشرفت کردند. زمانی که صنعت نفت در آغاز راه خود قرار داشت آنها در سال ۱۸۶۳ یک پالایشگاه کوچک برای تولید فراورده‌های نفتی با سرمایه‌ی خود راه اندازی کردند. بعد از مدتی جان راکفلر سهم شرکای خود را در یک مزایده به قیمت ۷۲٫۵۰۰ دلار خریداری کرد و شرکت راکفلر و اندروز را تاسیس کرد.

   در سال ۱۸۶۶ برادر جان یعنی ویلیام راکفلر یک پالایشگاه نفت را تاسیس کرد و جان را درگیر این کار در کلیولند کرد. در ۱۸۶۷ آنها یک شریک تجاری جدید به نام هنری فلگر را وارد تجارت خود کردند و نام شرکت به راکفلر اندروز و فلگر تغییر یافت. یک سال بعد، جان راکفلر با مدیریت ۲ پالایشگاه نفتی خود برای از بین بردن هزینه‌های اضافی استفاده از تمامی ظرفیت و همچنین پیدا کردن بازارهای مصرف مناسب در نیویورک شرکتش را تبدیل به بزرگترین پالایگاه نفتی جهان در آن زمان کرد. با پایان جنگ داخلی آمریکا پالایشگاه نفت کلیولند تبدیل به یکی از ۵ پالایشگاه نفتی بزرگ امریکا شده بود. راکفلر در سال ۱۸۷۰ یک پالایگاه نفت دیگر در اوهایو تاسیس کرد و به سرعت تبدیل به یکی از پرسود ترین پالایشگاه‌های نفتی آمریکا شد.

  جان راکفلر یک نابغه اقتصادی در اواخر قرن ۱۹ میلادی در آمریکا بود و بسیار خوب می‌دانست که در چه صنعتی، در چه زمانی باید سرمایه‌گذاری کند. او با ایده‌ها و نبوغ مدیریتی خود به سرعت توانست بر سرمایه‌اش بیافزاید و از سرمایه‌های خود برای سرمایه گذاری‌های بیشتر استفاده کرد. جان راکفلر را در ابتدای قرن بیستم میلادی به عنوان امپراتور دنیای صنعتی می‌شناختند. در کنار این موضوع که راکفلر یکی از ثروتمندترین افراد تاریخ یاد می‌شود، اما او هیچگاه دست از کمک‌های بشر دوستانه نکشید. از ابتدای کار خود همیشه ۱۰٪ از درآمد خود را به امور خیریه و کلیسا اختصاص می‌داد. در کنار این موضوع راکفلر با ثروتش بسیاری از موسسات تحقیقاتی و دانشگاهی را تاسیس و حمایت می‌کرد. او در سال ۱۹۱۳ بنیاد راکفلر را تاسیس کرد تا با پشتوانه ثروتش به حمایت از فعالیت‌های تحقیقاتی و اقدامات بشردوستانه بپردازد.

  جان راکلفلر در سال ۱۹۱۵ تنها ۲۵۰ میلیون دلار را به بنیاد تخصیص داد تا صرف خدمات بهداشت عمومی و آموزش شود. در کنار اقدامات بشر دوستانه در آمریکا وی موسسات تحقیقاتی و دانشگاه‌ها و بیمارستان‌های زیادی را نیز در سایر کشورهای جهان با سرمایه خود تاسیس کرد. وی در زمان حیات خود حدود ۵۵۰ میلیون دلار را به بنیاد راکفلر اهدا کرد تا صرف اقدامات بشردوستانه در سراسر جهان شود. بسیاری از پروژه‌های تحقیقاتی در حوزه بهداشت و سلامت، کشاورزی،‌ آموزش و بسیاری زمینه‌های دیگر با حمایت‌های مالی بنیاد راکفلر محقق شده و تا به امروز نیز ادامه داشته است. راکفلر ۴۰ سال پایانی عمرش در بازنشستگی گذراند. داراییش با رویکردی مدرن و ساختاریافته، عمدتاً صرف ساختن بنیادهایی شد که تاثیری اساسی در داروسازی، آموزش و تحقیقات علمی داشتند. این بنیادها در توسعه تحقیقات پزشکی مانند ریشه کنی کرم قلاب دار روده و تب زرد پیشگام بودند. جان راکفلر در تاریخ ۲۳ می سال ۱۹۳۷ و در ۹۷ سالگی برای همیشه دیده از جهان فروبست ولی امپراتوری صنعتی که وی پایه گذاری کرد کماکان به فعالیت ادامه می‌دهد و بنیادش نیز کماکان راه رسم وی در امور بشردوستانه را دنبال می‌کند.

پروفسور نیما ارکانی حامد

     پروفسور نیما ارکانی حامد

   
چین در نظر دارد شتاب دهنده ذراتی به بزرگی دو برابر LHC سرن اروپا احداث کند و پروفسور نیما ارکانی حامد، فیزیکدان ایرانی الاصل انستیتو مطالعات پیشرفته آمریکا به عنوان مغز متفکر پروژه حضور خواهد داشت.

وی سی و دومین نفر در لیست صد نابغه زنده دنیا است و از ۱۴ سالگی در نظریه و قوانین نیوتون تحقیق کرده است. نیما ارکانی حامد در حال حاضر استاد دانشگاه هاروارد و دارای کرسی استادی در دانشگاه پرینستون است. این کرسی از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۵۵ در انحصار آلبرت انیشتن بوده است و پس از اعلام نظریه عملکرد جهان ارکانی، از او دعوت شده که در طرح تونل شتاب دهنده سوئیس (LHC) که با هزینه بالغ بر ۵ میلیارد دلار ساخته شده، رهبری آزمایش‌ها را بر عهده داشته باشد. او دکترای خود را در سال ۱۹۹۷ دریافت کرد و به بخش SLAC در دانشگاه استانفورد به منظور ادامه تحصیل در پست دکتری رفت.

در حال حاضر چین از این نابغه ایرانی برای پیشبرد پروژه شتابدهنده خود دعوت به عمل آورده است. چین به طور رسمی اعلام کرده که فاز نخست ساخت این پروژه عظیم را در سال ۲۰۲۰ آغاز خواهد کرد. آنچه که در چین ساخته خواهد شد دو برابر شتاب دهنده LHC اروپا و ۷ برابر قدرتمندتر از آن خواهد بود.

هم اکنون شتاب دهنده LHC سرن در اروپا بزرگترین ماشین واحد در دنیا محسوب می شود که شامل تونل بزرگی به درازای ۲۷ کیلومتر می شود. اما تونل برخورد دهنده پوزیترون الکترون چرخشی مدور (CEPC) چین بین ۵۰ تا ۱۰۰ کیلومتر درازا خواهد داشت و این یعنی مساحتی به بزرگی منطقه ای که منهتن آمریکا را شامل خواهد شد.

گفته می شود شهر Qinhuangdao در شمال چین و در ابتدای دیوار بزرگ این کشور مکان احتمالی ساخت این پروژه عظیم زیرزمینی خواهد بود.

این مجموعه عظیم در دو بخش ساخته می شود. بخش نخست شامل مطالعه ذره بوزون هیگز و سرنوشت آن در نتیجه یک برخورد می شود. بخش دوم نیز که قرار است کار ساخت آن در سال ۲۰۴۰ شروع شود برخورد دهنده عظیم پروتون – پروتون (SPPC)نام دارد. از حیث فنی می توان این بخش را نسخه به روز شده LHC به شمار آورد.

دانشمندان در بخش دوم این پروژه برخوردهای فوق سرعتی پرتونها را مورد مطالعه قرار می دهند. آنها امیدوارند که در خلال بررسی های این بخش از پروژه برخورد دهنده ذرات چین، احتمال کشف ذرات جدید را مورد بررسی قرار دهند.

همچنین این امیدواری وجود دارد که پاسخهایی برای معماهایی نظیر ماده تاریک، انفجار بزرگ (Big Bang) و سیاه چاله ها ارایه شود.

پروفسور ارکانی حامد درخصوص این پروژه می گوید: بدون شک چین در آینده پیشگام تمام کشورهای جهان در این عرصه خواهد بود.

حضور این فیزیکدان ایرانی الاصل در چنین پروژه عظیمی برای چین یک اعتبار بزرگ محسوب می شود و درحالی که مقامات عالی رتبه این کشور از فیزیکدانان و دانشمندان شناخته شده جهان در حوزه فیزیک دعوت به همکاری در این پروژه کرده اند اما همکاری ارکانی حامد ارزشی متفاوت برای آنها دارد.

وی درخصوص ویژگیهای این پروژه می گوید: یک شهر دایره ای شکل منحصربفرد را تصور کنید که در این پروژه شکل می گیرد و پیشگامان فیزیک ذرات از سراسر جهان در آن حضور پیدا می کنند. در این شهر شرکتهای فعال در زمینه فناوریهای نوین فرصتی ایده آل برای توسعه تحقیقات خود خواهند داشت.

بسیاری بر این باورند که پروفسور نیما ارکانی حامد که به عنوان سی و دومین نفر در فهرست ۱۰۰ نابغه زنده دنیا نیز شناخته می شود انیشتن زمان است.

مردی با ۱۳۶۸ اختراع

 نوجوانی که یک واگن قطار را برای انجام آزمایش علمی به آتش کشید، خیلی زود از مدرسه اخراج شد و سرانجام لامپ را اختراع کرد. توماس ادیسون مشهورترین مخترع تاریخ را همه می‌شناسند. اما کمتر کسی از دیگر اختراعات متنوع و پرشمار او خبر دارد. شخصیت تلاشگر، جسور، کنجکاو و تاحدی خودخواه ادیسون پشت درخشش هزاران لامپ روشنایی پنهان مانده است. 

توماس ادیسون در سال ۱۸۴۷ در شهر کوچک میلان در ایالت آیوای امریکا دیده به جهان گشود. تنها سه ماه پس از رفتن به مدرسه، مدیر دبستان او را به دلیل بازیگوشی و کودن بودن اخراج کرد، با این استدلال که حضور این بچه مانع پیشرفت دیگر دانش آموزان می‌شود. از آن روز مادر ادیسون مجبور شد که در خانه او را آموزش دهد. اما این مادر خانه دار معلم فوق العاده ای از آب درآمد، چون توماس ادیسون از سن ۱۲ سالگی تا پایان عمر بیش از هزار اختراع به ثبت رساند که بعضی از آنها زندگی بشر را برای همیشه دگرگون ساخت. 

دستگاه الکتریکی شمارش آرا ـ ۱۸۶۹

اولین اختراع ثبت شده توماس ادیسون، یک دستگاه برای شمارش اتوماتیک رای بود. او این دستگاه را در ۲۱ سالگی ساخت، ولی نتوانست آن را بفروشد.

دستگاه محاسبه ارزش سهام
این اولین اختراع ادیسون بود که برایش موفقیت تجاری بزرگی به همراه داشت و مقدمۀ موفقیت‌های آتی شد؛ یک سیستم پیشرفته نمایشگر اطلاعات بورس که ۴۰ هزار دلار فروش رفت. او این دستگاه را در کارگاه خود در نیوآرک ساخت و توانست با این کار برای راه‌اندازی آزمایشگاه مشهورش در نیوجرسی پول کافی به دست آورد.

تلگراف چاپی ـ ۱۸۶۹
ادیسون در این سال ادارۀ راه‌آهن را ترک کرد و سرپرست فنی یک مؤسسه صرافی بزرگ در نیویورک شد. در همان روزها توانست نخستین اختراع موفقش را که نوعی تلگراف چاپی بود، به نام خود ثبت کند. تلگراف ادیسون برخلاف انواع رایج که علائم مورس را به صورت صداهای کوتاه و کشیده به گوش اپراتور می‌رساندند، آنها را به شکل خط و نقطه بر روی نوار کاغذی چاپ می‌کرد. او حق امتیاز این اختراع را در مقابل مبلغ هنگفتی به مدیر صرافخانه داد و با پول آن در شهر نیوآرک (نیوجرسی، امریکا) یک کارگاه تحقیقاتی برای خود برپا کرد.

 

تحقیق و توسعه ـ ۱۸۷۶
ادیسون مدتها این فکر را در سرداشت که کارگاهش در نیوآرک را به محل بازتر و بزرگ‌تری منتقل کند. وی با پولی که از فروش حق اختراعات خود به دست آورده بود سرانجام در منطقه «منلوپارک» نیوجرسی یک آزمایشگاه پژوهشی مجهز راه انداخت.
تأسیس این آزمایشگاه از بزرگ‌ترین ابتکارهای او به شمار می‌رود. آزمایشگاه منلو پارک نخستین مؤسسه‌ای بود که منحصرا با هدف تولید و تکمیل ابداعات علمی برپا شد و آن را باید نمونه اولیه آزمایشگاه‌های تحقیقاتی بزرگی دانست که تمام صنایع مهم از آن پس در کنار کارگاه‌های خود ایجاد کردند. در سایه نظارت و سازماندهی توماس ادیسون و کار گروهی کارمندان وی، صدها اختراع کوچک و بزرگ در این مؤسسه به ثمر رسید که البته همگی به نام ادیسون تمام شد.

EdisonPhonograph

گرامافون ـ ۱۸۷۷
از قدیم الایام، داشتن وسیله‌ای که بتوان با آن صدا را ضبط کرد از آرزوهای بشر بود. قبل از آن که توجه ادیسون به این موضوع جلب شود، دیگران گام‌هایی در این راه برداشته بودند، اما ادیسون موفق به ساخت وسیله‌ای شد که واقعاً کار می‌کرد؛ یعنی می‌توانست صدا را ضبط و دو تا سه بار پخش کند.
ضبط صوت ادیسون که آن را «فونوگراف» نام نهاد، ساختمانی ساده داشت: یک استوانه فلزی با یک دسته گرداننده که در یک انتهای آن سوزنی همراه با یک بوق قرار داشت. وقتی کسی استوانه را می‌چرخاند و در بوق صحبت می‌کرد، بر اثر ارتعاش سوزن، روی ورقه نازک حلبی دور استوانه خراش‌هایی می‌افتاد. برای شنیدن صدای ضبط شده کافی بود سوزن را به ابتدای مسیر برگردانده و دوباره استوانه را به‌چرخش در آورند. البته کیفیت صدا بسیار پایین بود و صفحه فلز هم پس از چند بار استفاده خراب می‌شد. با این حال همین وسیله ابتدایی در نظر مردم بسیار شگفت‌انگیز بود و به شدت مورد استقبال قرار‌گرفت. روزنامه‌ها ادیسون را «جادوگر منلوپارک» لقب دادند و حتی دولت رسماً او را دعوت کرد تا اختراعش را در برابر مقامات به نمایش بگذارد.

دهنی ذغالی تلفن

ادیسون در نوجوانی شنوایی خود را در یک انفجار کوچک تاحدی از دست داد. وقتی ۱۵ ساله بود، در واگن تلگراف یک قطار روزنامه چاپ می‌کرد و به مسافران قطار می‌فروخت. یک روز فسفری که او برای آزمایش داخل واگن برده بود منفجر شد و شغل و بخشی از شنوایی او را به باد داد. شاید به همین دلیل، ادیسون سال‌ها بعد تلاش کرد تا کیفیت و قدرت صدای تلفن ـ اختراع گراهام بل ـ را بهبود دهد. آزمایشگاه او با استفاده از ذرات ذغال در دهنی تلفن، قدرت و کیفیت دریافت صدا را افزایش داد. به این ترتیب، در هر دو طرف صدای بهتر و واضح‌تری به گوش شنونده می‌رسید. او با این کار یک گام به اختراع میکروفون نزدیک شد.

تلگراف بی‌سیم
ادیسون در فاصله سال‌های ۱۸۸۱ تا ۱۸۸۷ علاوه بر تکمیل سیستم‌های برقی خود، دوباره به علاقه سال‌های دور خود رو کرد، به روزهایی که اولین سیستم تلگراف بی‌سیم را برای ارتباط بین قطارهای در حرکت یا قطارهای در حال حرکت با ایستگاه اختراع کرد.
از نوع پیشرفته و تکمیل شدۀ این سیستم، اولین بار در سال ۱۸۸۷ در یک خط آهن استفاده شد و تا سال‌ها مورد استفاده بود. او در ادامه از همین سیستم برای اختراع یک شیوه برای ارتباط بین کشتی‌ها روی آب هم بهره برد.
حق امتیاز این سیستم را که در سال ۱۸۸۵ به نام ادیسون ثبت شده بود، چند سال بعد مارکونی ـ مخترع رادیو ـ برای سیستم رادیویی خود خرید.

ژنراتور، شبکه تولید و توزیع برق ـ ۱۸۷۹
ادیسون اولین لامپ رشته‌ای تجاری جهان را ساخت، اما برای فروش لامپ به مصرف کنندگان لازم بود که انرژی برق در مقیاس صنعتی و خارج از کارگاه تحقیقاتی تولید شود.
او در همان سال ۱۸۷۹ توانست اولین ژنراتور برق تجاری و در ادامه، تعداد زیادی از سیستم‌های مورد نیاز برای تولید، توزیع، تنظیم و اندازه گیری ولتاژ و جریان برق را هم ابداع یا تکمیل کند.
در نتیجۀ این کوشش‌ها، در سال ۱۸۸۲ خط تولید لامپ حبابی رشته‌ای در کارخانه ادیسون آغاز به کار کرد و ساختمان کارخانه مرکزی تولید برق موسوم به «ایستگاه پرل استری‍ت» نیز در همان سال به پایان رسید.
در چهارم سپتامبر همان سال، نخستین سیستم توزیع نیروی الکتریسیته جهان با قدرت ۱۱۰ ولت و ۵۹ مشتری در پایین محله منهتن به دست ادیسون افتتاح شد و به این ترتیب اولین شبکه تولید و توزیع نیروی برق در جهان هم شکل گرفت. عصر انرژی برق رسما آغاز شد.

سرپیچ لامپ
لامپی که ادیسون ساخت، نه تنها از نظر فناوری مورد استفاده بلکه از نظر شکل نیز تفاوتی با لامپ‌‌های حرارتی امروزی نداشت.
شرکت ادیسون نه تنها خود لامپ که حتی سرپیچ آن را هم اختراع کرد و این سرپیچ‌ها تا به امروز بدون تغییر عمده به همان شکل اولیه باقی مانده‌اند.

۳۳ first lamp

لامپ رشته‌ای حرارتی ـ ۱۸۷۹
احتمالاً اولین بار یک فرانسوی به نام لوئی ژاک دوتونور در ۱۸۰۱ کشف کرد که یک مفتول فلزی یا سیم می‌تواند با گذراندن جریان الکتریکی بدرخشد. اما چنین سیمی به سرعت در هوا می‌سوخت. در ۱۸۳۸ میلادی جو بارت بلژیکی دریافت که اگر برای ایجاد نور از یک رشتۀ سیم کربنی در خلأ استفاده شود، این رشته نمی‌سوزد. در سال ۱۸۴۰ میلادی یک فیزیکدان انگلیسی به نام ویلیام رابرت گرو، یک رشته از جنس پلاتین را به باتری وصل کرد و اولین لامپ رشته‌ای را ساخت. در سال ۱۸۴۶ میلادی آلفرد گوبل ـ آمریکایی آلمانی‌الاصل ـ اولین نوع قابل استفاده لامپ‌های رشته‌ای را با استفاده از رشته‌هایی از الیاف بامبوکربونیزه ساخت و مخترع لامپ رشته‌ای شناخته شد. اما لامپ گوبل زیاد مورد استفاده قرار نگرفت، زیرا الکتریسیته در آن زمان نمی توانست با دیگر اشکال روشنایی رقابت کند. تا زمانی که ورنر زیمنس در سال ۱۸۶۷ میلادی دینام برقی را کشف کرد و به این وسیله استفاده از چراغ برق به کمک دینام امکان‌پذیر شد.
حتی اولین استفاده عمومی از لامپ الکتریکی هم توسط ادیسون انجام نشده بود. چند سال پیش از لامپ رشته‌ای او، اهالی پاریس از لامپ قوس الکتریکی برای روشنایی شهر خود بهره می‌بردند که در زمان خود بدون شک پیشرفته‌ترین منبع روشنایی، ولی برای روشنایی کلی خیابان نامناسب بود. در نتیجه، چراغ‌های خیابانی معمولی کماکان به صورت گازی باقی ماندند. کمی پیش از آنکه ادیسون نیز وارد این عرصه جدید شود، والیس ـ صنعتگر آمریکایی ـ نوعی چراغ برق را روانه بازارکرد که نمونه‌ای از آن در ۱۸۷۸به دست ادیسون رسید. دستگاه والیس از چارچوبی با یک حباب و دو میله فلزی متحرک تشکیل می‌شد که به هرکدام یک تکه ذغال متصل بود. عبور جریان برق از میله‌ها باعث می‌شد که دو قطعه ذغال بسوزند و میانشان قوس الکتریکی بسیار درخشانی به رنگ آبی پدیدار ‌شود. این چراغ الکتریکی ابتدایی بازده پایینی داشت زیرا مصرف برق آن زیاد و عمر ذغال‌هایش کم بود. با این وجود، ادیسون که به اهمیت اختراع والیس پی‌برده بود، تصمیم گرفت آن را اصلاح کند و به جای ذغال ماده مناسب‌تری بیابد که با برق کمتر مدت درازی روشنایی بدهد و به مرور زمان نسوزد و از بین نرود.
پس از یک سال تلاش بی‌وقفه و آزمایش صدها ماده گوناگون، سرانجام ادیسون و همکارانش توانستند با خالی کردن هوای داخل حباب و استفاده از نخ معمولی کربونیزه (ذغالی‌شده) لامپی بسازند که تا چهل ساعت نور بدهد. این موفقیت اولیه موجب شد تا آنها با پشتکار بیشتری به تحقیقات خود ادامه دهند و زمانیکه موفق شدند عمر متوسط چراغ برق را به پانصد ساعت برسانند، ادیسون تشخیص داد که زمان مناسب برای نمایش آن فرا رسیده است. او در شب ۳۱ دسامبر سال ۱۸۷۹ در حضور جمعی از روزنامه نگاران و سرمایه‌داران نیویورکی که به منلوپارک دعوت شده بودند، صدها لامپ حرارتی را روشن کرد تا شب را برای آنان به روز تبدیل کند. با این نمایش موفق او به راحتی توانست سرمایه مورد نیاز برای تاسیس کارخانه برق در نیویورک را تامین کند.

سینماتوگراف
همیشه این ادیسون نبود که اختراع دیگران را تکمیل و به نام خود ثبت می‌کرد. چند بار این بلا سر خود او آمد. یکی از معروف‌ترین این موارد و شاید دردناک‌ترین آنها برای او ماجرای سینماست.
او که همواره مجذوب ایده تصاویر متحرک بود، مدتی پس از ساخت فونوگراف برای ضبط و پخش صدا، سراغ این ایده رفت که بتواند در کنار صدا، تصویر متحرک را نیز عرضه کند. یکی از کارمندان شرکت او به نام ویلیام کندی لوری دیکسون موفق شد که در سال ۱۸۸۹، نوعی دستگاه نمایش فیلم را اختراع کند که پنج سال بعد با تکمیل بیشتر، در سال ۱۸۹۴ در نیویورک به نمایش عمومی درآمد. برای استفاده از این دستگاه، باید از سوراخی که روی جعبه تعبیه شده بود به داخل نگاه می�

10 نقطه عطف از زندگی بیل گیتس

بیل گیتس موسس مایکروسافت، شصت ساله شد. گیتس در دوران زندگی‌اش در نقش‌های مختلفی ظاهر شده: دانش‌آموزی باهوش و بااستعداد، موسس فعال یک شرکت عظیم، برنامه‌نویسی فوق‌العاده باهوش و اکنون بشردوستی که به جنگ مالاریا رفته و می‌خواهد آن را ریشه‌کن کند، اما عنصری که در همه‌ی فعالیت‌های گیتس به شکلی پایدار و همیشگی وجود داشته، انگیزه و اراده‌ی او برای موفقیت وده است. گیتس در کسوت یک تاجر، طوری به جهان بیرون نگاه می‌کند که انگار هیچ ترسی از آن ندارد. فرقی هم نمی‌کند که مصافش با رقیبان باشد، یا وزارت دادگستری آمریکا یا یک بیماری مرگبار. لحظه‌های زیادی در زندگی بیل گیتس بوده که نه‌تنها مسیر شخصی او را تغییر داده، بلکه برای صنعت کامپیوتر هم سرنوشت‌ساز بوده است. هیچ‌کس –حتی استیو جابز- تاثیری مهم‌تر از او بر این صنعت نداشته. حتی می‌توان گفت کار هیچ‌کس به اندازه‌ی فعالیت‌های گیتس، زندگی مردم قرن بیستم را متحول نکرده. این‌جا ما ۱۰ لحظه و نقطه‌ی عطف از زندگی گیتس را انتخاب کرده‌ایم که به گمان‌مان می‌تواند طرحی منسجم از زندگی‌اش را ترسیم کند. نقاط عطفی تاریک و روشن‌ و تاثیرشان بر جهان.NEW YORK, NY - SEPTEMBER 24: Bill Gates, chairman and founder of Microsoft Corp., listens during the Clinton Global Initiative (CGI) meeting on September 24, 2013 in New York City. Timed to coincide with the United Nations General Assembly, CGI brings together heads of state, CEOs, philanthropists and others to help find solutions to the world's major problems. (Photo by Ramin Talaie/Getty Images)

۱۹۷۵

بیل گیتس مایکروسافت را راه می‌اندازد
بیل گیتس و دوست هم‌مدرسه‌ای‌اش «پل آلن»، گرچه نام تجاری «مایکروسافت» را رسما ثبت نکردند، اما از همان بیست سالگی مایکروسافت را راه انداخته بودند؛ هرچند آن زمان از عنوان «Micro-Soft» استفاده می‌کردند. گیتس و آلن که از دوران مدرسه با هم دوست بودند، اشتیاق عجیبی به کامپیوترهای آن زمان داشتند. کامپیوترهایی که فضای یک اتاق را اشغال می‌کردند و از دور و با تله‌تایپ کنترل‌ می‌شدند.
خوشبختانه آن‌ها به مدرسه‌ای می‌رفتند که بودجه‌ی لازم برای نصب تله‌تایپ و دسترسی به کامپیوتر را داشت. چیزی که در دهه‌ی شصت میلادی فوق‌العاده نادر بود. اگر دانش‌آموزان می‌خواستند بیش از زمانِ اختصاص داده‌شده به آن‌ها، با کامپیوتر کار کنند، باید هزینه‌اش را می‌پرداختند. گیتس در مصاحبه‌ای با مجله‌ی تایم در سال ۱۹۹۵/۱۳۷۴، تعریف کرده که آلن به‌قدری با کامپیوتر مدرسه کار کرده بود که پدر و مادرش در پایان دوران تحصیل او با صورت‌حسابی دویست دلاری برای کار اضافه با کامپیوتر مواجه شدند.
گیتس و آلن پیش از مایکروسافت، شرکت دیگری به نام «Traf-O-Data» راه انداخته بودند، اما آن شرکت تنها موقعیتی بود برای تولید نسخه‌ای از زبان برنامه‌نویسی «بیسیک» برای میکروکامپیوتر «Altair 8800». مجله‌ی «پاپیولار الکترونیکس»، آلتر ۸۸۰۰ را «نخستین میکروکامپیوتر جهان که توانایی رقابت با کامپیوترهای تجاری را دارد» توصیف کرده بود. این نسخه از بیسیک، حسابی کسب‌وکار آلن و گیتس را رونق داد. اما آن دو برای فروش محصول‌شان، نیاز به شرکتی داشتند. به این ترتیب، Microsoft (بدون خط تیره‌ی وسط) متولد شد.

paul-allen-and-bill-gates-in-the-early-days-jpg

۱۹۷۶
نامه‌‌ سرگشاده‌‌ گیتس به علاقه‌مندان
«آلتر بیسیک» (Altair BASIC) موفق بود، اما نه به اندازه‌ی کافی. در سمیناری از «کلوپ کامپیوترهای خانگی»، نواری کاغذی که کد آلتر بیسیک روی آن ثبت شده بود، ناپدید شد و در سمینار بعدی، پنجاه نسخه از آن به رایگان توزیع شد. در آن زمان، چنین چیزی کاملا معمول و مطابق فرهنگ کار با کامپیوتر بود. کدهای برنامه‌نویسی برای اشتراک‌گذاری نوشته می‌شدند، نه برای فروش، اما مایکروسافت از هر برنامه‌ی بیسیکی که شرکت تولیدکننده‌ی آلتر ۸۸۰۰ می‌فروخت، مبلغی به‌عنوان حق‌التالیف دریافت می‌کرد. البته هر ماه صدها میکروکامپیوتر آلتر ۸۸۰۰ به فروش می‌رسید، اما فقط همراه‌ بعضی از آن‌ها کپی بیسیک هم فروخته می‌شد و همه‌ی مشتری‌ها بیسیک نمی‌خواستند. بیل گیتس که از اتفاق پیش آمده برای کد مایکروسافت وحشت کرده بود، نامه‌ای سرگشاده به علاقه‌مندان به کامپیوتر و اعضای کلوپ کامپیوترهای خانگی نوشت؛ «کاری که شما کرده‌اید، صراحتا دزدی بوده است». به این ترتیب گیتس، پیام‌آور نبردی بین نرم‌افزارهای تجاری و دزدی محتوای دیجیتال شد که تا امروز هم ادامه دارد.

۱۹۷۷
بیل گیتس دستگیر می‌شود: عکس‌های بازداشتگاهی گیتس
گرچه گیتس جوان می‌خواست مطمئن باشد که علاقه‌مندان به کامپیوتر از قانون پیروی می‌کنند، اما خودش هم همیشه پایبند قانون نبود. گیتس دو بار در سال‌های ۱۹۷۵/۱۳۵۴ و ۱۹۷۷/۱۳۵۶ به خاطر سرعت غیرمجاز دستگیر شد. برخی گزارش‌ها، جرائم دیگری از جمله رانندگی بدون گواهی‌نامه و بی‌توجهی به تابلوی ایست را هم به این قضایا اضافه کرده‌اند. دومین دستگیری او، یکی از مشهورترین عکس‌های گیتس را به‌وجود آورد. عکس بازداشت بیلِ ۲۱ ساله، با پیراهنی گُل‌گُلی، ژاکتی معمولی و عینکی که تنها در دهه‌ی هفتاد پیدا می‌شد، او را شبیه نوجوانان آن دوره نشان می‌دهد. پوزخند پسرانه‌ای که گیتس در این عکس به لب دارد، نشان می‌دهد چندان هم نگران دستگیر شدنش نیست. در هر صورت، این عکس تاثیری بیش از آنچه تصور ‌کنید، داشت. «کِن فیشر» سردبیر مجله‌ی «آرس تکنیکا»، متوجه شد که تصویر پیش‌فرض پروفایل آوت‌لوک ۲۰۱۰، شباهت زیادی به عکس بازداشت گیتس دارد. نمی‌توان این موضوع را با قطعیت تایید کرد، اما اگر تصاویر را مقایسه کنید، متوجه شباهت‌ها خواهید شد.

۱۹۷۷
بیل گیتس رسما هاروارد را ترک می‌کند
زمانی «هاروارد کریمسون»، روزنامه‌ی دانشجویی دانشگاه هاروارد، بیل گیتس را «موفق‌ترین ترک تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه» دانست. به سختی می‌توان با این ادعا مخالفت کرد. سابقه‌ی گیتس در هاروارد، گسسته و نامنسجم بود. او در سال ۱۹۷۳/۱۳۵۲ وارد هاروارد شد، چند ترم را به شکل ناپیوسته گذراند و در نهایت در سال ۱۹۷۷ /۱۳۵۶ دانشگاه را ترک کرد، در حالی که تنها دو ترم با فارغ‌التحصیلی فاصله داشت. گیتس در سال ۲۰۰۷/۱۳۸۶، درجه‌ای افتخاری از هاروارد گرفت. او در سخنرانی‌اش به مناسبت کسب این درجه‌ گفت: «پدر! همیشه گفته بودم برمی‌گردم و مدرکم را می‌گیرم.» در هر صورت، هاروارد یک تاثیر مهم بر زندگی بیل گیتس گذاشت: در آن‌جا بود که او با «استیو بالمر» آشنا شد، کسی که در سال ۱۹۸۰‌/۱۳۵۹به مایکروسافت پیوست و مدیرعامل مایکروسافت و بهترین دوست گیتس شد.

۱۹۸۱
گیتس، کیلدال و MS-DOS
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شخصی بیل گیتس در زمینه‌ی کسب و کار، توانایی او در استفاده از کوچک‌ترین و نامحتمل‌ترین فرصت‌ها بوده است. قراردادی که گیتس با «بیگ بلو» در مورد نصب MS-DOS روی پی‌سی جدید آی‌بی‌ام بست، به بهترین شکلی این ویژگی را نشان می‌دهد.
این فرصت زمانی به دست آمد که «گری کیندال»، موسس «دیجیتال ری‌سرچ» که آن زمان صاحب سیستم‌عاملی به نام «CP/M» بود، نتوانست به سرعت با آی‌بی‌ام به توافق برسد. داستان‌پردازان بارها نوشته و گفته‌اند که وقتی آی‌بی‌ام با کیندال تماس گرفت و گفت با او قرارداد نمی‌بندد، کیندال داشت با هواپیمای شخصی‌اش پرواز می‌کرد، که البته داستان درستی نیست. فرصت واقعی اما زمانی پدید آمد که «جک سمز» مذاکره‌کننده‌ی ارشد آی‌بی‌ام، از بیل گیتس خواست برای یافتن سیستم‌عامل جایگزین با آن‌ها همکاری کند. گیتس هم قدر این موقعیت طلایی را به خوبی دانست؛ امتیاز «۸۶-DOS» را از «سیاتل کامپیوتر پروداکتس» خرید و آن را به مایکروسافت آورد؛ این سیستم‌عامل را بازسازی کرد، آن را «PC-DOS» نامید و به آی‌بی‌ام فروخت.

۱۹۸۳
گیتس تلویزیون را از همسایه‌ی ثروتمندش زیراکس می‌دزدد
اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰/۱۳۵۹ ، مایکروسافت شروع به رقابت با «اپل کامپیوتر» کرد. اپل پیش از عرضه‌ی «آی‌بی‌ام پی‌سی»، یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین تولیدکنندگان پی‌سی در جهان بود، اما تا سال ۱۹۸۳/۱۳۶۲، رابطه‌ی عجیبی با مایکروسافت داشت. اپل می‌خواست مایکروسافت را کنار خودش نگه دارد تا برای مکینتاش نرم‌افزار تولید کند، اما نگران هم بود که مایکروسافت رابط کاربری گرافیکیِ مکینتاش را برای «پی‌سی-داس» خود کپی کند. به هر حال مایکروسافت کار خودش را کرد و نخستین نسخه‌ی ویندوز را بیرون داد. استیو جابز خشمگین بود و گیتس را فورا فرا خواند. گیتس با خون‌سردی به او جواب داد: «فکر می‌کنم بیشتر شبیه این است که هر دو سراغ همسایه‌ی پول‌دارمان «زیراکس» رفته‌ایم؛ من وارد خانه شدم تا تلویزیونش را بدزدم، اما فهمیدم که تو قبلا این کار را کرده‌ای.» اپل قانونا مفهوم رابط کاربری گرافیکی را از زیراکس «قرض گرفته بود». هرچند رابط کاربری ویندوز چندان هم شبیه مک نبود، ولی این موضوع باعث نشد اپل دست از تعقیب قضایی بردارد.

۱۹۹۷
گیتس ۱۵۰میلیون دلار به اپل قرض می‌دهد
اگر رابطه‌ی اپل و مایکروسافت در دهه‌ی هشتاد رو به زوال رفت، اما در میانه‌های دهه‌ی نود آن‌ها دوباره به یکدیگر نیاز پیدا کردند. وقتی استیو جابز بعد از جدایی «گیل آملیو» مدیر موقت اپل شد، اپل در مرحله‌ی ورشکستگی قرار داشت. نیاز شرکت، دو چیز بود: پول و ایمان به آینده. جابز با رفیق قدیمی‌اش گیتس تماس گرفت و معامله‌ای را به او پیشنهاد داد: مایکروسافت با خرید سهام اپل (بدون حق رای)، در این شرکت سرمایه‌گذاری کند. در مقابل، دو رقیب بعضی تعقیب‌های قانونی قدیمی را کنار بگذارند. گیتس پیشنهاد را پذیرفت. آنچه در ادامه اتفاق افتاد، مثال‌زدنی بود. در نمایشگاه «مک‌ورد» بعدی، گیتس روی نمایشگری بزرگ ظاهر شد تا خبر قرارداد بین دو شرکت را بدهد. خبری که استعاره‌ای بود از وضعیت آن زمان دو شرکت: مایکروسافت، در مقام غول صنعت کامپیوتر و اپل، شرکتی که رو به ویرانی می‌رفت. جمعیت او را هو کرد، اما جابز به آن‌ها گفت نگران نباشند؛ چراکه برنده شدن اپل به معنای بازنده شدن مایکروسافت نیست.

۱۹۹۸
گیتس در دادگاه ضدتراست حاضر می‌شود
پرونده‌ی «ضدتراست» (رقابت نابرابر) مایکروسافت که وزارت دادگستری آمریکا و کمیسیون اروپا آن را پیش کشیدند، احتمالا بیش از هر چیز دیگر در تاریخ اخیر مایکروسافت موثر بوده است. شاید اگر وزارت دادگستری آمریکا دست و پای مایکروسافت را نبسته بود، این شرکت می‌توانست نقش فعال‌تری در بازار موبایل بازی کند و رقیبی اساسی برای اندروید و آی‌اواس باشد.
نقطه‌ی عطف پرونده، وقتی بود که قرار شد گیتس به دادگاه برود تا شهادت بدهد، اما او به‌ جای حضور در دادگاه، از طریق یک کانال ویدئویی از اتاق هیات مدیره‌ی مایکروسافت، شهادت داد. گزارشگرها نحوه‌ی شهادت گیتس را «غیرمسوولانه و همراه با شانه خالی کردن» توصیف کردند. گیتس تلاش می‌کرد کوچک‌ترین ایراد در پرسش‌ها را پیدا کند و از جواب دادن طفره رود.

۲۰۰۰
گیتس بالمر را به‌عنوان جانشین خود معرفی می‌کند
بیست سال از فعالیت استیو بالمر در مایکروسافت می‌گذشت که گیتس تصمیم گرفت از مدیرعاملی شرکت کناره بگیرد. بالمر مدت‌ها بود که به‌نوعی «ولیعهد» او تلقی می‌شد و جانشین طبیعی گیتس به حساب می‌آمد. تنها مساله این بود که گیتس بالاخره چه زمانی تصمیم می‌گیرد سمت مدیرعاملی را کنار بگذارد. این لحظه‌ در سال ۲۰۰۰ فرا رسید و غیرمنطقی نیست اگر بگوییم یکی از ناموفق‌ترین تصمیم‌های گیتس در زندگی کاری‌اش بود. شرکت در نخستین سال‌های هدایتش به دست بالمر، در اوج بود و به‌قدری پول تولید می‌کرد که نمی‌دانست با آن چه کند، اما مایکروسافت نتوانست محصولات خطرناک برای ویندوز را به‌موقع تشخیص دهد.

۲۰۰۰
آغاز کار بنیاد بیل و ملیندا گیتس
بزرگ‌ترین غافلگیری برای همه‌ی کسانی که تحولات مایکروسافت و فعالیت گیتس در دهه‌های هشتاد و نود را زیر نظر داشتند، این بود که او بخش اعظم ثروتش را وقف یک بنیاد خیریه کرد. گیتس هم‌چنین بنیادی را پایه ‌گذاشت که هدفش بهبود شاخص‌های سلامت در جهان، کم کردن فقر و افزایش فرصت‌های آموزش بود؛ کاری که شاید غافلگیری بیشتری به همراه داشت. مطابق یکی از کلیشه‌های رایج، ازدواج بیل گیتس با «ملیندا فرنچ» در سال ۱۹۹۴/۱۳۷۳، شخصیت او را تغییر داد. البته در واقع، آنچه بیشتر زندگی‌اش را عوض کرد، داشتن سه فرزند بود. بنیاد گیتس بیشترین سرمایه‌ی وقفی در جهان را دارد که ارزشش به ۴۲میلیارد دلار می‌رسد. با کمک‌های این بنیاد به برنامه‌های واکسیناسیون در آفریقا، میزان مرگ و میر ناشی از سرخک در این قاره، نود درصد کاهش یافته است. بنیاد گیتس، تلاش زیادی می‌کند تا راه‌حلی برای بیماری‌هایی بیابد که فقیرترین مردم جهان را می‌کشند. گیتس تا همین‌جا هم زندگی بسیاری از انسان‌ها را از مرگ حتمی نجات داده.

نفرت پراکنی ممنوع! چشم ها را باید شست...

خبرنگاری که درمقابل یک کامپیوتر نشسته، به یک سایت خرید و فروش اتومبیل مراجعه کرده و به بخش اتومبیل‏ های گران ‏قیمتی مثل پورشه می ‏رود. تلفن یکی از آگهی ‏دهندگان را بر می ‏دارد و در مقابل دوربین، با مالک تماس می ‏گیرد. صدای مالک در حالی که قیمت بالای اتومبیلش را بیان می‏ کند، پخش می‏ شود. خبرنگار که گویی به خواسته خود رسیده و در ذهن مخاطب خود این قضاوت را کاشته است که مالک آن خودرو تافته جدا بافته جامعه است و با پول محرومین به ثروت رسیده، به دوربین نگاه می ‏کند و از اختلاف طبقاتی انتقاد می‏ کند. اما آیا این طرز تفکر که چند سالی بوده در جامعه دامن زده می ‏شود، اساساً درست است؟

چند سال پیش برای تهیه یکی از مقالات «مجله ماشین» با مالک یک دستگاه مرسدس بنز کلاس S قرار ملاقاتی داشتم. او در بین صحبت ‏هایش در خصوص امکانات خودرو، گفت که چند روز پیش، یک پیکان به کنار خودروی من آمد و چند فحش داد و رفت. 

یک بار دیگر نیز یکی از دوستانم که با ب‏ ام ‏و 330i خود به رستوران رفته بود، پس از مراجعت به اتومبیل خود متوجه می‏شود که شخصی روی بدنه آن، خط کشیده است. احتمالاً مثال‏هایی از این دست را شنیده اید. اما علت این رفتارهای نابهنجار چیست؟ آیا می ‏توان آن را به عنوان اعتراض به اختلاف طبقاتی در جامعه منطقی دانست؟

در پاسخ به این پرسش باید پرسید که آیا وجود اختلاف طبقاتی در یک جامعه پویا و زنده، لزوماً مضر است؟ در خیالات خود جامعه ای بدون اختلاف طبقاتی را متصور می ‏شوم. شاید نزدیک ‏ترین جوامع به این خیال، کشورهای کمونیستی قبل از فروپاشی شوروی باشند که البته تاریخ نشان داد جامعه پایدار و موفقی نبودند. گرچه در آن زمان به لحاظ سنی در شرایطی نبودم که بتوانم تجربه‏ ای در مورد آن کشورها داشته باشم، ولی بر اساس شواهد، آن کشورها را به لحاظ رفاه و پیشرفت، عقب افتاده‏ می‏دانم. چینی ‏ها که روزی با یونیفرم یکسان و عمدتاً با دوچرخه به خیابان می‏ آمدند، امروزه به بزرگ‏ترین مشتری اتومبیل‏ های اسپرت و لوکس تبدیل شده‏ اند. 

پس با پذیرش طبقات مختلف در جامعه باید یک داستان تاریخی را یادآور شوم. آقای «خیامی» مؤسس شرکت «ایران ناسیونال» در ابتدای جوانی، یک کارگر ماشین شوی ساده و در سال‏ های آخر دهه 1350 یکی از بزرگ‏ترین ثروتمندان ایران بود، به گونه ‏ای که در سال 1355 یک تابلوی نقاشی را برای ویلای بزرگش در شمال تهران به قیمت 7 میلیون تومان خریداری کرد که البته پول آن صرف امور خیریه شد. او حتی در کارخانه خود، یک اتاق پر از اشیاء عتیقه داشت. پسر وی یک دستگاه مرسدس بنز 600 سبز رنگ داشت که حتی یک بار با آن در خیابان وزرای تهران تصادف کرده بود. 

مثال دیگر «اسکندر اریه» مالک کاشی ایرانا بوده که بارها با یک دستگاه لامبورگینی میورا در سطح شهر تهران دیده شده بود. نه تنها کسی به این که آنها این اتومبیل ‏ها را سوار می ‏شدند، معترض نبود بلکه از این که معروفترین و گران قیمت ترین خودروهای جهان را در کشورشان می دیدند احساس خوبی داشتند. هر کدام از این سرمایه داران موجب اشتغال زایی صدها کارگر در کارخانجات خود شده بودند. 

به گزارش پایگاه خبری «مجله ماشین»، روزی آقای «خیامی»، هنگام ظهر در کارخانه خود قدم می‏زد که کارگری را دید که مشغول خوردن نان و پنیر بود. با توجه به وجود رستوران ایران ناسیونال که ناهار کارگران را با قیمت یک تومان عرضه می‏ کرد او رو به کارگر ساده کرد و گفت که چرا به رستوران نمی‏ رود و متوجه شد که به علت فقر شدید حتی در صدد صرفه ‏جویی در همین یک تومان ‏ها است. همین اتفاق ساده به ارائه ناهار رایگان برای کلیه کارگران ایران ناسیونال انجامید.

در انتها این سؤال مطرح می ‏شود که یک کار آفرین موفق که توانسته پس از سال‏ ها زحمت برای تعدادی از هموطنانمان کار ایجاد کرده و با صادرات محصولاتش باعث ورود ارز به داخل کشور ‏شود، نباید حق داشته باشد برای خود و خانواده‏اش اتومبیل و خانه را فراهم کند؟ چرا برخی از افراد جامعه ما با عینک بدبینی به هر فردی که ماشین گران قیمت سوار است نگاه می کنند و تحت تاثیر انگاشت های سطحی از سرمایه داری که رسیدن به ثروت را تنها از طرق غیر قانونی و نادرست ممکن می دانند هستند؟ این در حالی است که همه ما به خوبی آگاهیم که تداوم تولید و چرخاندن چرخ صنایع مختلف در سال های اخیر به دلیل وجود تحریم های شدید اقتصادی بسیار سخت تر از گذشته شده است. البته واضح است که همه افراد متمول، تولیدکننده نبوده و لزوماً سرمایه شان وارد چرخه اقتصادی نمی شود، ولی جرمی هم در کسب مال خود مرتکب نشده اند. علاوه بر این، به هیچ وجه قصد نداریم منکر وجود فسادهای کلان اقتصادی و وجود افرادی در بین این جامعه سرمایه دار باشیم که یک شبه و از راه های غیر قانونی به پول های بادآورده و به تبع آن اتومبیل های گران قیمت رسیده اند. به طور حتم، بخشی از نگاه نادرست برخی از افراد جامعه به لوکس سواران، شنیدن هر روزه و دیگر تکراری خبرهای مربوط به اختلاس ها و فسادهای کلان مالی است و این وظیفه دولت ها است که با جلوگیری از دست بردن افراد سودجو به حق دیگر افراد جامعه، بستر مناسب رشد اقتصادی و به تبع آن فرهنگی جوامع را فراهم سازند.

تا مهیا شدن چنین مدینه فاضله ای شایسته است با دیدن خودروهای لوکس در خیابان‏ها، از هر گونه پیش قضاوت در مورد مالک آن ها خودداری کنیم.

مخترع مغرور و خودخواه: ادیسون

نیکولا تسلا و ادیسون روزی جوانی با یک توصیه‌نامه استخدام به دفتر ادیسون وارد شد. استاد این جوان در توصیه نامه خود نوشته بود: «تنها دو نفر را می‌شناسم که الکتریسیته را به خوبی درک کرده باشند، یکی توماس ادیسون و دیگری همین جوان». این دانشمند جوان که در آزمایشگاه ادیسون مشغول به کار شد نیکلا تسلا نام داشت.
تسلا و ادیسون هیچگاه با هم سر سازش نداشتند، نه فقط در روابط شخصی که در نحوه کار نیز در تضاد کامل بودند. شاید تفاوت این دو را بتوان از این نقل قول تسلا در مورد ادیسون دریافت که گفته بود: «من همیشه از توجه بسیار زیاد ادیسون به جزئیات بی‌اهمیت افسوس می‌خوردم. او اگر در یک انبار کاه یک سوزن را گم می‌کرد، با دقت تمام، تک تک آن کاه‌ها را کنار می‌زد تا آن سوزن را بیابد». البته تسلا هم به شخصه از آن سوزن نمی‌گذشت، فقط چون شناخت بهتری از میدان‌های الکتریکی و مغناطیسی به نسبت ادیسون داشت، از یک آهن‌ربا برای گرفتن سوزن استفاده می‌کرد! در نهایت، ادیسون پس از مدتی تسلا را از شرکت خود بیرون کرد. شاید یکی از بزرگترین اشتباهات عمر ادیسون، درگیری با این جوان و بیرون انداختن او از شرکت خود بود. چرا که بعدها همین جوان یکی از دلایل فروریختن امپراتوری برقی ادیسون بود. ادیسون در شبکه برق خود از برق جریان مستقیم بهره می‌برد. برق جریان مستقیم در انتقال نیرو به فواصل طولانی مشکل داشت و به دلیل افت ولتاژ در شبکه، برای رسیدن برق مناسب به مصرف‌کننده نهایی در فاصله‌های دور باید ولتاژ را تا اندازه خطرناکی بالا می‌بردند و ژنراتورهای برق را هم نزدیک به یکدیگر قرار دهند.
تسلا که از شرکت ادیسون اخراج شده بود، توانست ژنراتورهای برق جریان متناوب را برای مصرف در شبکه برق اختراع کند. این طرح را شرکت وستینگهاوس خرید و با راه اندازی چهار ژنراتور تسلا در آبشار نیاگارا، شبکه برق متناوب را راه اندازی کرد. بعد از گذشت چند سال، به رغم مخالفت‌های ادیسون که امپراتوری خود را در حال فروپاشی می‌دید، شبکه برق متناوب به دلیل مزایای خود به نسبت برق مستقیم همه‌گیر شد و پایانی گردید بر سیستم برق جریان مستقیم ژنراتورهای ادیسون. هرچند بعدها تسلا از انتقام جویی ادیسون در امان نماند و سرانجام در حالی که وستینگهاوس با هماهنگی ادیسون او را از حقوقش محروم ساخته بود، در هتلی در نیویورک در فقر و گمنامی مرد
.